ابن الكلبي
143
كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )
با مدفوع خود آلوده سازند ، و آن دو چنين كردند . پس چون خبر به « أبرهة » رسيد ، خشمگين شد و پرسيد اين جسارت از كه سر زده است ؟ گفته شد : كسى از « اهل كعبه » بوده است . پس خشمش ( دو چندان ) شد و با فيل و سپاهى از « حبشيان » برون آمد ( و آهنگ ويران ساختن كعبه كرد ) و بشد آنچه شد [ 73 ] . « حسن » پسر « عليل » ما را حديث كرد و گفت : « على » پسر « صباح » ما را حديث كرد و گفت : « ابو منذر هشام » پسر « محمد » گفت : « ابو مسكين » مرا خبر داد از پدرش كه گفت چون « امرؤ القيس » پسر « حجر » به قصد غارت بر « بنى اسد » روى آورد ، گذارش بر « ذو الخلصة » افتاد ( و او بتى بود در « تباله » ، و عرب جملگى آن را بزرگ مىداشتند . و او را سه تير ( - قدح ) بود ، يكى « آمر » ، و ديگر « ناهى » ، و سديگر : « متربص » ( يعنى : در انتظار ) . « امرؤ القيس » سه نوبت نزد آن بت قرعه كشيد ( و هر سه بار ) « ناهى » ( بازدارنده ) در آمد . پس تيرها را بشكست و پارههاى آن را بر گونهء بت بكوفت و گفت : « شرم پدرت را به دندان گازگير ! اگر ترا پدر كشته بودندى مرا از حملهء به آنان باز نداشتى ! » آنگاه به جنگ « بنى اسد » شتافت و بر ايشان چيره شد . از آن پس ديگر كسى به داورى و قرعهكشى نزد « ذو الخلصة » نرفت تا خداى آيين إسلام فرو فرستاد . پس « امرؤ القيس » نخستين كسى بود كه بت نامبرده را پردهء حرمت بدريد .
--> [ 73 ] يعنى : به كيفر اين آهنگ چنان كه دانيم و همه دانند رسيد و خود و پيل و لشكريانش يكسره به بلاى « أبابيل » نابود گرديدند .